ابراهيم اصلاح عربانى

633

كتاب گيلان ( فارسى )

بدر آقا سيد مرتضى حسينى ، روحانى فاضلى در لاهيجان بود كه مردم با رضا و رغبت اوامرش را گردن مىنهادند . از خاندان اين بزرگ‌مرد 2 پسر به فضل و ادب نامور گرديدند ، نخستين سيد مصطفى بن المرتضى الحسينى متخلص به مير وحيد و ديگرى سيد احمد معروف به آقازاده ، متخلص به بدر . احمد با استعداد شگرفى كه داشت از گاه خردى به فراگيرى دانش و ادب پرداخت و از دوازده‌سالگى نبوغ شاعرى در وى بروز و ظهور كرد : به سرودن شعر و پرداختن قافيه اقبال نمود و اين حقيقت را در مقدمه « نظم الدرر » « 1 » چنين توجيه مىكند : « از سن دوازده‌سالگى طريقه شعرا را مسلوك مىداشتم و به سرد اشعار و سرودن منظومات همت مىگماشتم و حبه حب اين هنر را در مزرع خاطر مىكاشتم . . . » « 2 » و همين تعلق خاطر موجب شد ، بعد از بيست و پنج سال رنج ، اشعار يكهزار و چهارصد تن شاعر متقدم و متأخر و معاصر او به نام « نظم الدرر » تدوين گردد و جنگ پرارزشى كه پژوهندگان را بسيار مفيد به فايدت و ادب‌دوستان را مايهء انبساط خاطر است فراهم آيد . سيد احمد آقازاده در اشعار ، نازك‌بينى و ژرف‌نگرى فوق العاده نشان مىداد ، در فن شعر ماهر و استاد و آگاه به فنون و مقام شعر و شاعرى بود ، در تضمين غزل حافظ مىگويد : « نه هركه قافيه اندوخت شاعرى داند » و نشان مىدهد با متشاعران مدعى ميانه‌اى ندارد ، به تبحّر خود در فن شعر افتخار مىكند و در پردهء تعارف مقام والاى ادبى خود را نمىپوشاند : بزم من بىنظم تو ، هرگز نيابد رونقى * حسن من از شعر تو ، يابد به عالم اشتهار شعر گو ، خواهى اگر چينى ز شيرينى بساط * نثر آور ، گوهرى جويى اگر بهر نثار ولى با همهء تفاخرى كه مىكند ، مردى وارسته و عارف و روحانى است ؛ هيچ وقت از جادهء دين و ايمان و اعتقادات مذهبى انحراف نيافت و زهد و عشق را وسيلهء ارتقاء مقامى و اشتهار و سرورى نساخت . از نفوذ معنوى خود به نادرست و ناروا بهره‌ورى ننمود و در زندگى افراد دخالت بىجا و جهت نداشت ، از ديرسالان شنيدم كه همين خصايل انسانى ، وى را محبوب همه نموده بود . سيد احمد آقازاده ، هنرمندى توانا و نقاشى چيره‌دست بود ، متأسفانه آثار هنرى او يا از ميان رفته و يا در گوشه‌هاى تاريكى به اسارت رطوبت بىرحم گيلان افتاده ، تا كى پوسيده و نابود گردد ! در تذهيب نيز دستى داشت ، از او به جز « نظم الدرر » و ديوان شعر كتابى در رد بهائيت به نام « هدايت المتحيرين » بجا مانده است و اين غزل دل‌نشين نيز او راست : چو آن شوخ ، در خانه زين نشيند * مرا ، ناقه در خاك خونين نشيند غريب است دل در خم و چين زلفش * چو يزدان‌پرستى ، كه در چين نشيند ز سنگينى ، اندر دلش مهر كس را * مجالى نباشد ، كه ديرين نشيند به شام غم ، از درد هجر تو آنم * كه مرگم ز شفقت ، به بالين نشيند به كوى تو ، تا چند بدر از تملق * به سان گدايان مسكين نشيند ؟ بهائى لاهيجانى به سال 1288 هجرى قمرى در خانوادهء محمد سعيد لاهيجانى از فضلاى عصر و علماى طراز اول لاهيجان ، محمد كه بعدها به بهاء الدين ملقب گرديد تولد يافت . وقتى كودك قدرت آموختن يافت به فراگيرى علوم فقه و منطق و حكمت پرداخت و براى تكميل دانش به عراق رفت و در كربلا و نجف در محضر اساتيد ، معلومات خود را كامل نمود و واعظى شهير گرديده به ايران بازگشت . چون وجود محمد سرشار از باده نشأت‌خيز عرفان بود مجالس وى شور و حال و كششى ديگر داشت . شيخ محمد بهاء الدين لاهيجى شعر نيز مىگفت و تخلص بهايى را برگزيده بود . ديرسالانى كه او را ديده‌اند مىگفتند كتابخانهء فوق العاده نفيسى داشت ، اين كتابخانه در آخرين سفرش به بيت الله الحرام امانتا به خانه يكى از علماى رشت منتقل گرديد ؛ اما حريق وحشتناك رشت آن خانه را با تمام كتابها خاكستر نمود و در همين احوال و ايام شيخ نيز از سفر بازگشت . خبر از دست رفتن كتب براى او پيام مرگ و نيستى بود ، شيخ نتوانست ذره‌اى از تعلق خاطرش بكاهد ، چشمهء چشمش دمى خشك نمىشد ، دل‌ودماغى سوخته داشت و بدين انگيزه كمتر افاضه مىفرمود . مؤلف « گلزار سپهر » مىنويسد او تأليفاتى داشت كه در آتش‌سوزى رشت طعمهء حريق گرديد . غزل زير از اوست : وصل جمال جانان ، اندر بيان نگنجد * چونان كه بحر عمان در آبدان نگنجد شد بهرهء خلايق عجز و قصور از آن‌روى * كان ذات بىنهايت اندر گمان نگنجد نبود برون ز امكان ، هرچيز خيزد از وهم * شايسته مكانى در لامكان نگنجد در ظلمت نهايت ، ديدار بىنهايت * جهلى است بىنهايت كاندر عيان نگنجد اى دل ز قيد دانش بيرون شو و خمش باش * ز آن رو كه نسخه عشق در ترجمان نگنجد « 1 »

--> ( 1 ) . نسخهء خطى و احتمالا منحصربه‌فرد جنگ « نظم الدرر » ، به خط مؤلف در تملك فاضل مرد بىادعاى گيلان آقاى حسن صفارى بود و شايد اكنون نيز در خاندان ايشان باشد . ( 2 ) . از مقدمهء شاعرانه جنگ خطى « نظم الدرر » . 1 . گيلان در قلمرو شعر و ادب ، ابراهيم فخرائى ، انتشارات جاويدان ، تهران 1356 ، صفحهء 66 .